گفت: دیدی چه خاکی بر سرم شد؟
گفتم: چی شده؟ چرا لباس مشکی پوشیده ای؟ چرا گریه می کنی؟
گفت: یکی از اقوام نزدیکم فوت کرده.
گفتم: این که گریه و زاری نداره! اگر یکی دو هفته صبر و حوصله کنی دوباره زنده می شود!
گفت: چرا پرت و پلا میگی؟! چطور ممکنه که دوباره زنده بشه؟!
گفتم: همین الان به دفتر موسوی و کروبی زنگ بزن، و بگو فامیل شما دستگیر شده بود و در زندان زیر شکنجه فوت کرده.
گفت: مرد حسابی فامیل ما اصلاً بازداشت نشده بود ، او بر اثر بیماری سرطان فوت کرد.
گفتم: تو به این چیزها کاری نداشته باش، تو فقط به آنها زنگ بزن. آنها اعلام می کنند که فامیل شما در زندان و زیر شکنجه فوت کرده، بعد خودشان به رادیو اسرائیل و بی بی سی و رادیو آمریکا خبر می دهند و برایش مجلس ختم می گذارند و بعد...
گفت: بعد چی؟!
گفتم: بعدش فامیل فوت کرده شما هم مثل بقیه آنهایی که موسوی و کروبی خبر کشته شدنشان را داده و برایشان ختم گرفته بودند، زنده می شود! و قضیه به خوبی و خوشی پایان می گیرد